|
عشق را دوست دارم
خدا به تو دو تا پا داد تا با آنها راه بروي. دو تا دست داد تا نگه داري. دو گوش براي شنيدن و دو چشم براي ديدن داد ولي چرا فقط يک قلب به تو داد؟ چون قلب دوم تو رو به کس ديگري داد تا تو آن را پيدا کني
داستان درباره ی یک کوهنورد است که می خواست از بلندترین کوه ها بالا برود.اوپس از سال ها اماده سازی ماجراجویی خود را اغاز کرد.
به او گفتم: به خاطر چه زنده ای؟ گفت: به خاطر هیچ! به من گفت: تو به خاطر چه زنده ای؟ و من آرام زیر لب زمزمه کردم: به خاطر کسی که به خاطر هیچ زنده است...
نامه ی چارلی چاپلین به دخترش : تا وقتی قلب عریان کسی را ندیدی بدن عریان خودت را نشان نده هیچ وقت چشمانت را برای کسی که معنی نگاهت را نمی فهمد گریان مکن قلبت را خالی نگاه دار اگر هم روزی خواستی کسی را در قلبت جای دهی سعی کن که فقط یک نفر باشد و به او بگو که تو را بیشتر از خودم و کمتر از خدا دوست دارم زیرا که به خدا اعتقاد دارم و به تو نیاز
مردی در عالم رویا فرشته ای را دید که در یک دستش مشعل و در دست دیگرش سطل آبی گرفته بود و در جاده ای روشن و تاریک راه می رفت . مرد جلو رفت و از فرشته پرسید : این مشعل و سطل آب را کجا می بری ؟! فرشته جواب داد : میخواهم با این مشعل بهشت را آتش بزنم و با این سطل آب آتش جهنم را خاموش کنم . آن وقت ببینم چه کسی واقعا خدا را دوست دارد !
وقتی به دیدنت عادت کنم
اوایل کوچک بود .یعنی من این طور فکر میکردم.اما بعد بزرگ و بزرگ تر شد.آن قدر که دیگر نمشد آن را در غزلی یا قصه ای یا حتی دلی حبس کرد . حجم اش بزرگ تر از دل شد و من همیشه از چیز هایی که حجم شان بزرگتر از دل میشود میترسم .از چیز هایی که برای نگاه کردنشان بس که بزرگند باید فاصله بگیرم میترسم.از وقتی فهمیدم ابعاد بزرگی اش را نمیتوانم با کلمات اندازه بگیرم یا در "دوست دارم " خلاصه اش کنم به شدت ترسیدم .از حقارت خودم لج ام گرفته است.از ناتوانی و کوچکی روح ام.فکر میکردم همیشه کوچکتر از من باقی خواهد ماند.فکر میکردم این من هستم که او را آفریده ام و برای همیشه آفریده ی من باقی خواهد ماند.
برف که می بارد . . . اما این همدلی فردا مثل برف
نمی دانم چرا امشب واژه هایم خیس شده اند مثل آسمانی که امشب می بارد.... و اینک باران بر لبه ی پنجره ی احساسم می نشیند . . . . . . و چشمانم را نوازش می دهد تا شاید از لحظه های دلتنگی گذر کنم
تنهايي را دوست دارم، زيرا بيوفا نيست، تنهايي را دوست دارم، زيرا عشق دروغين در آن نيست، تنهايي را دوست دارم، چون بارها تجربه كردم،تنهايي را دوست دارم، چون خدا هم تنهاست،تنهايي را دوست دارم...زیرا در کلبه تنهایم در انتظار s2a خواهم گریست و انتظار کشیدنم را پنهان خواهم کرد
هميشه دوست داشتم ابر باشم.چون ابر انقدر شهامت داره که هر وقت دلش ميگيره جلوي همه گريه کنه
دوست داشتن کسي که سزاوار دوستي نيست، اسراف در محبت است. اگر ميخواهي هميشه آرام باشي، دلگيريهايت را روي ماسه و شاديهاي خود را بر روي سنگ مرمر بنويس. اگر کسي را دوست داري که تو را دوست ندارد، سعي نکن از او متنفر شوي، بلکه سعي کن او را فراموش کني
توي يك كوير دور يك درختي خسته بود يك درختي نا اميد كه دلش شكسته بود سلام عزیز می دونم شاید در موردم فکرهای زیادی کردی یا شاید هم اینقدر هم بی ارزشم که حتی در مورده من اصلا فکری نکردی ولی هرچی باشه من دوست دارم و به سراغت اومدم دستمو بی جواب نذاری من هم منتظر حضورت هستم ..... عشق آدم که رفت حال آپ کردنم میره !
دیوار مادر خسته از خرید برگشت و به زحمت زنبیل سنگین را داخل خانه آورد . پسر بزرگش که منتظر بود جلو دوید و گفت :مامان ، مامان ! وقتی من در حیاط بازی میکردم و بابا داشت با تلفن صحبت می کرد تامی با ماژیک روی دیوار اتاقی که شما تازه رنگش کرده اید نقاشی کرد! مادر عصبانی به اتاق تامی کوچولو رفت. تامی از ترس زیر تخت قایم شده بود ، مادر فریاد زد؛ تو پسر خیلی بدی هستی و تمام ماژیک هایش را در سطل آشغال ریخت. تامی از غصه گریه کرد. ده دقیقه بعد وقتی مادر وارد اتاق پذیرایی شد قلبش گرفت . تامی روی دیوار با ماژیک قرمز یک قلب بزرگ کشیده بود و داخلش نوشته بود: مادر دوستت دارم !!! مادر در حالیکه اشک می ریخت به آشپزخانه برگشت و یک قاب خالی آورد و آن را دور قلب آویزان کرد . تابلوی قلب قرمز هنوز هم در اتاق پذیرایی بر دیوار است !
دوست تو را راهنمایی می کند ، اما زندگی تو را نقد نمی کند. *دوست،به مستقل بودن تو احترام می گذارد و تو را محدود نمی کند. *دوست ، از تو مراقبت می کند اما کنترلی بر تو ندارد. *دوست ، خیالباف نیست اما تصویر آرزوهای تو را رنگی می بیند. *دوست ، تظاهر نمی کند و می داند هیچ کس انسان کاملی نیست. *دوست، درک می کند که همواره نمی توانی شاد و سر حال در کنارش باشی. *دوست ،با امیدهای واهی در زندگی سر در گمت نمی کند. *دوست ، شاید با تو شروع نکند اما با تو به نتیجه می رسد
دخترک چیزهای زیادی برای برادرش آورده بود . روی پتویی که کنار باغچه پهن بود، قطار را برایش روشن کرد. پسرک چقدر از حرکت قطار ذوق می کرد وقت ملاقات تمام شد و موقع جدا شدن دخترک گفت : هفته دیگه که اومدم برات یک ماشین پرنده می آورم . پسرک فقط نگاهش کرد. وقتی دختر از آسایشگاه معلولین جسمی و ذهنی خارج می شد، هنوز نگاهش به چشمهای برادرش بود و آرام گفت : با ماشین پرنده می تونی به هر جائی که آرزو کنی بری ...
شاگرد تنبل های موفق والدین انریکو کاروسو،خواننده مشهور اپرا،از او میخواستند که مهندس شود.استاد آواز او معتقد بود که او صدای خوبی ندارد.
شاعر و فرشته اي با هم دوست شدند. فرشته پري به شاعر داد و شاعر هم شعري به فرشته داد. شاعر پر فرشته را لاي دفترشعرش گذاشت و شعرهايش بوي آسمان گرفت و فرشته، شعر شاعر را زمزمه كرد و دهانش مزه عشق گرفت. خدا گفت: ديگر تمام شد! ديگر زندگي براي هر دو تان دشوار مي شود. زيرا شاعري كه بوي آسمان را بشنود، زمين برايش كوچك است و فرشته اي كه مزه عشق را بچشد، آسمان را دیگر نمی خواهد!
اگر شگستن قلب و غرور صدا داشت عاشقان سکوت شب را ویران می کردند
بهانه ي دخترا: 1 فاصله سني مون خيلي زياده(يعني خيلي از مرحله پرتي) 2 من به تو علاقه به اون صورت ندارم(يعني خيلي بد هيکلي) 3 من الان تو موقعيت بدي هستم(يعني دلم يه جا ديگه گيره) 4 تقصير تو نيست تقصير منه (يعني عجب غلطي کردم با تو دوست شدم) 5 من تو دوستيمون از هيچ کاري دريغ نکردم(يعني هر غلطي خواستم کردم) 6 ديروز يه خواستگار دکتر داشتم (يعني زودتر بيا منو بگير)
فروشگاهم سوخت ! خانه ام سوخت! كالاهايم سوخت! اما ايمانم نسوخته است!
بچه كه بود، با ديدن مادربزرگش كه هميشه موقع نشستن يا برخاستن از زمين، آه و ناله مي كرد و هنگام راه رفتن، پاهايش را كج مي گذاشت و يا با كمر خميده راه مي رفت، حرص مي خورد و در دلش مي گفت: «نمي دانم چرا اين پيرزن ها، اين قدر خودشان را لوس مي كنند و درست راه نمي روند.» و اكنون در آستانه هفتاد سالگي، وقتي مي خواهد از جايش برخيزد و به اتاقش برود، با نگراني، نگاه هاي نوه هفت ساله اش را دنبال مي كند
با پدرش در کنار دریا بود. پدرش از او خواست امتحان کند دمای آب خوب است یا نه. فقط پنج سالش بود و از اینکه می توانست کمک کند، شعف زده بود... به کنار دریا رفت و پاهایش را خیس کرد.گفت: « پاهایم را در آب فرو کردم، سرد است.» پدرش او را در آغوش گرفت و با او به کنار دریا رفت و بدون هیچ هشداری او را به درون آب پرتاب کرد. ترسید، اما بعد احساس لذت کرد.پدرش پرسید: آب چطور است؟ پاسخ داد:خوب است.پدر گفت: پس از حالا به بعد، هر وقت خواستی چیزی را بشناسی، خودت را به طرف آن پرتاب کن.
دوای درد من رسیدن معشوق هست و تاریخ شفایم گرفتن دستان او و رسیدن به او میباشد و تاریخ مرگم برابر جدایی از او میباشد ... پس خداوندا دوای درد مرا به قلبم برسان تا این کابوس وحشتناک سرطان و مرگ به خاطر جدایی از عشق در وجودم محو شود ...
۳ کبریت روشن میکنم :اولی برای دیدن چشات ،دومی برای دیدن لبات،سومی برای دیدن صورتت،و بعد تا ابد خاموشی.تا ه ر چه دیده ام را به یاد اورم... اگر دوست داشتن تو اشتباست، پس من نمی خو ام درست باشم.و اگر زندگی کردن بدون تو درسته،من می خوام بقیه ی عمرم رو تو اشتباه باشم...
از آتش پرسيدم محبت چيست؟ گفت از من سوزان تر است. از گل پرسيدم محبت چيست؟ گفت از من زيبا تر است. از شمع پرسيدم محبت چيست؟ گفت از من عاشق تر است. از خود محبت پرسيدم چيستی؟ گفت نگاهی که به تو باشد..
عشق یعنی دائما در اضطراب عشق یعنی تشنگی در شط اب عشق یعنی لاله پرپر شدن عشق یعنی در رهش بی سر شدن عشق یعنی عاشق شیدا شدن عشق یعنی گم شدن پیدا شدن عشق یعنی مبتلا گشتن به درد عشق یعنی عقل را کردی تو طرد عشق یعنی هر دمی در جستجو عشق یعنی هجرت از من تا او عشق یعنی حرف او بر روی چشم عشق یعنی صبر در هنگام خشم عشق یعنی دلبری دلدادگی عشق یعنی غربت واماندگی عشق یعنی همچو اتش سوختن عشق یعنی چشم بر او دوختن عشق یعنی دائما در درد و رنج عشق یعنی یافتن صد کوه گنچ عشق یعنی زلف تابیده کمند عشق یعنی زلف بو بر پای بند
|