تبليغاتX
پسر شرقی

پسر شرقی

خسته شدم مي خواهم در آغوش گرمت آرام گيرم.خسته شدم بس كه از سرما لرزيدم... بس كه اين كوره راه ترس آور زندگي را هراسان پيمودم زخم پاهايم به من ميخندد... خسته شدم بس كه تنها دويدم... اشك گونه هايم را پاك كن و بر پيشانيم بوسه بزن... مي خواهم با تو گريه كنم ... خسته شدم بس كه... تنها گريه كردم... مي خواهم دستهايم را به گردنت بياويزم و شانه هايت را ببوسم...خسته شدم بس كه تنها ايستادم

+نوشته شده در یکشنبه 15 شهریور1388ساعت15:44توسط علی | |

عشق و سد مثل هم اند : اگر بگذاری ترک کوچکی ایجاد شود که فقط باریکه ی آبی از آن بگذرد،اندک اندک تمام دیواره را فرو می ریزد . و لحظه ای فرا میرسد که دیگر هیچ کس نمی تواند جلو جریان آب را بگیرد !!!

+نوشته شده در جمعه 13 شهریور1388ساعت13:47توسط علی | |

کشاورزی تعدادی توله سگ ازنژادی خوب رو گذاشته بود واسه ی فروش.
پسر بچه ای رفت سراغش و گفت:می خواهم یکی از اونا رو بخرم.
کشاورز جواب داد که:اونا نژاد خوبی دارن و کمی گرون هستند.
پسر کوچولو پولهایی رو که توی مشتش نگه داشته بود شمرد و گفت:من فقط 29سنت دارم.
کشاورز سری تکون داد و گفت: متاسفم پسرم اونا خیلی گرون تر از این حرفا هستند.
پسرک خواهش کرد : پس فقط اجازه بدید نگاهی بهشون بندازم.
و بعد از قبول کردن کشاورز رفت سراغ توله ها و چهارتا سگ کوچولوی پشمالو رو دید که با هم بازی می کردن و بالا و پایین می پریدن .
یهو یه صدای خش خش که از لونه ی سگ ها میومد توجه اونو جلب کرد و رفت به سمتش.
اونجا یه توله سگ لاغر رو دید که جثه اش از بقیه کوچیک تر بود و به دلیل این که یکی از پاهاش معیوب بود لنگ لنگان راه می رفت.
یه دفعه چشم های پسرک برقی زد و دوان دوان رفت سراغ کشاورز و گفت: آقا ممکنه اونو به من بفروشین .
کشاورز با تعجب پاسخ داد که: پسرم اون لنگه و لاغر.... به سختی هم راه می ره پس نمی تونی باهاش بازی کنی.
پسر کوچولو که هنوز چشم هایش می درخشید پاچه ی شلوارش را بالا زد و پای مصنوعیش را به کشاورز نشون داد و گفت اون توله سگ به کسی نیاز داره که درکش کنه و اشک تموم صورتش رو پوشوند.....

+نوشته شده در سه شنبه 26 آذر1387ساعت19:8توسط علی | |

شاگردی از استادش پرسيد: عشق چست؟ استاد در جواب گفت: به گندم زار برو و پر خوشه ترين شاخه را بياور. اما در هنگام عبور از گندم زار، به ياد داشته باش که نمی توانی به عقب برگردی تا خوشه ای بچينی! شاگرد به گندم زار رفت و پس از مدتی طولانی برگشت. استاد پرسيد: چه آوردی؟ و شاگرد با حسرت جواب داد: هيچ! هر چه جلو ميرفتم، خوشه های پر پشت تر ميديدم و به اميد پيدا کردن پرپشت ترين، تا انتهای گندم زار رفتم . استاد گفت: عشق يعنی همين! شاگرد پرسيد: پس ازدواج چيست؟ استاد به سخن آمد که : به جنگل برو و بلندترين درخت را بياور. اما به ياد داشته باش که باز هم نمی توانی به عقب برگردی! شاگرد رفت و پس از مدت کوتاهی با درختی برگشت . استاد پرسيد که شاگرد را چه شد و او در جواب گفت: به جنگل رفتم و اولين درخت بلندی را که ديدم، انتخاب کردم. ترسيدم که اگر جلو بروم، باز هم دست خالی برگردم. همين!!

 

 

+نوشته شده در سه شنبه 26 شهریور1387ساعت10:6توسط علی | |

عشق را دوست دارم
اگه يه روز بغض گلوت رو فشرد بهت قول نميدم که مي خندومت ولي مي تونم باهات گريه کنم اگه يه روز نخواستي به حرفهام گوش بدي خبرم کن........قول مي دم که خيلي ساکت باشم اگه يه روز خواستي در بري بازم خبرم کن......قول نمي دم که ازت بخوام وايسي اما ميتونم باهات بدوم اما.....................اگه يه روز سراغم رو گرفتيو خبري نشد..........سريع به ديدنم بيا حتمآ بهت احتياج دارم

+نوشته شده در سه شنبه 1 مرداد1387ساعت10:19توسط علی | |

خدا به تو دو تا پا داد تا با آنها راه بروي. دو تا دست داد تا نگه داري. دو گوش براي شنيدن و دو چشم براي ديدن داد ولي چرا فقط يک قلب به تو داد؟ چون قلب دوم تو رو به کس ديگري داد تا تو آن را پيدا کني

 

+نوشته شده در چهارشنبه 19 تیر1387ساعت12:54توسط علی | |

داستان درباره ی یک کوهنورد است که می خواست از بلندترین کوه ها بالا برود.اوپس از سال ها اماده سازی ماجراجویی خود را اغاز کرد.

ولی از انجا که افتخار کار را فقط برای خود می خواست تصمیم گرفت به تنهایی از کوه بالا برود.شب ،بلندی های کوه را در برگرفته
بود و مرد هیچ چیز را نمی دید. همه چیز سیاه بود اصلا دید نداشت ابر روی ماه و ستاره ها را پوشانده بود

همان طور که از کوه بالا می رفت پایش لیز خورد.در حالا که به سرعت سقوط می کرداز کوه پرت شد.در حال سقوط فقط لکه های سیاهی مقابل
چشمانش می دیدو احساس وحشتناک مکیده شدن به وسیله ی قوه جاذبه او را در خود می گرفت.

همچنان سقوط می کرد ، در ان لحظات تمام رویداد های خوب و بد زندگییش به یادش امد.اکنون فکر می کرد مرگ چقدر به وی نزدیک است.
ناگهان احساس کرد طناب دور کمرش محکم شدودر میان اسمان و زمین معلق ماند.در این لحظه سکون چاره ای برایش نماند جز انکه فریاد بزند

خدایا کمکم کن

ناگهان صدای پرطنینی از اسمان شنیده شد:
چه می خواهی.
-ای خدا نجاتم بده
واقعا باور داری که می توانم نجاتت دهم
-البته که باور دارم
اگر باور داری طنابی که به دور کمرت بسته است پاره کن

یک لحظه سکوت....ومرد تصمیم گرفت با تمام نیرو طناب را بچسبد.
گروه نجات می گویند که روز بعد یک کوهنورد یخ زده را مرده پیدا کردند.بدنش از طناب اویزان بود وبادستهایش محکم طناب را گرفته بود در حالی که او فقط یک متر از زمین فاصله داشت.

+نوشته شده در دوشنبه 10 تیر1387ساعت23:17توسط علی | |

به او گفتم: به خاطر چه زنده ای؟

      گفت: به خاطر هیچ!

          به من گفت: تو به خاطر چه زنده ای؟

و من آرام زیر لب زمزمه کردم: به خاطر کسی که به خاطر هیچ زنده است...

+نوشته شده در شنبه 8 تیر1387ساعت21:35توسط علی | |

 
جرالدين دخترم، از تو دورم، ولي يک لحظه تصوير تو از ديدگانم دور نمي شود. اما تو کجايي؟ در پاريس روي صحنه ي تئاتر پر شکوه شانزه ليزه... اين را مي دانم و چنان است که در اين سکوت شبانگاهي، آهنگ قدمهايت را مي شنوم. شنيده ام نقش تو در اين نمايش پر شکوه، نقش آن دختر زيباي حاکمي است که اسير خان تاتار شده است.

جرالدين، در نقش ستاره باش اما اگر فرياد تحسين آميز تماشاگران و عطر مستي آور گلهايي که برايت فرستاده اند تو را فرصت هوشياري داد، بنشين و نامه ام را بخوان... من پدر تو هستم. امروز نوبت توست که هنرنمايي کني و به اوج افتخار برسي. امروز نوبت توست که صداي کف زدنهاي تماشاگران تو را به آسمانها ببرد. به آسمانها برو ولي گاهي هم روي زمين بيا و زندگي مردم را تماشا کن. زندگي آنان که با شکم گرسنه، در حالي که پاهايشان از بينوايي مي لرزد و هنرنمايي مي کند. من خود يکي از ايشان بودم.

جرالدين دخترم، تو مرا درست نمي شناسي. در آن شبهاي بس دور با تو قصه ها بسيار گفتم اما غصه هاي خود را هرگز نگفتم. آن هم داستاني شنيدني است. داستان آن دلقک گرسنه که در پست ترين صحنه هاي لندن آواز مي خواند و صدقه مي گيرد. اين داستان من است. من طعم گرسنگي را چشيده ام. من درد نابساماني را کشيده ام. و از اينها بالاتر رنج حقارت آن دلقک دوره گرد که اقيانوسي از غرور در دلش موج مي زند. اما سکه ي صدقه ي آن رهگذر که غرورش را خرد نمي کند رانيز احساس کرده ام. با اين همه زنده ام و از زندگان پيش از آن که بميرند حرفي نبايد زد. داستان من به کار نمي آيد. از تو حرف بزنم. به دنبال نام تو نام من است.

چاپلين، جرالدين دخترم، دنيايي که تو در آن زندگي مي کني دنياي هنرپيشگی و موسيقي است. نيمه شب آن هنگام که از سالن پرشکوه تئاتر بيرون مي آيي، آن ستايشگران ثروتمند را فراموش کن. ولي حال آن راننده تاکسي را که تو را به منزل مي رساند بپرس. حال زنش را بپرس و اگر آبستن بود و پولي براي خريد لباس بچه نداشت، مبلغي پنهاني در جيبش بگذار.....

به نماينده خود در پاريس دستور داده ام فقط وجه اين نوع خرجهاي تو را بي چون و چرا بپردازد. اما براي خرجهاي ديگرت، بايد براي آن صورت حساب بفرستي.....

دخترم  جرالدين، گاه و بي گاه با مترو و اتوبوس شهر بگرد. مردم را نگاه کن. زنان بيوه و يتيم را بشناس و دست کم روزي يک بار بگو: *من هم از آنها هستم.* تو واقعا يکي از آنها هستي. هنر قبل از آنکه دو بال دور پرواز به انسان بدهد، اغلب دو پاي او را مي شکند. وقتي به مرحله اي رسيدي که خود را برتر از تماشاگران خويش بداني، همان لحظه تئاتر را ترک کن و با تاکسي خود را به حومه ي پاريس برسان. من آنجا را خوب مي شناسم. آنجا بازيگران مانند خويش را خواهي ديد که از قرنها پيش زيباتر از تو، چالاکتر از تو و مغرورتر از تو هنرنمايي مي کنند. اما در آنجا از نور خيره کننده ي نورافکن هاي تئاتر شانزه ليزه خبري نيست. نورافکن کولي ها تنها نور ماه است. نگاه کن، آيا بهتر از تو هنرنمايي نمي کنند؟ اعتراف کن. دخترم... هميشه کسي هست که بهتر از تو هنرنمايي کند و اين را بدان که هرگز در خانواده ي چارلي چاپلين کسي آنقدر گستاخ نبوده که يک کالسکه ران يا يک گداي کنار رود سن يا کولي هنرمند حومه پاريس را ناسزايي بگويد.......

دخترم، جرالدين، چکي سفيد براي تو فرستاده ام که هر چه دلت مي خواهد بگيري و خرج کني. ولي هر وقت خواستي دو فرانک خرج کني، با خود بگو سومين فرانک از آن من نيست. اين مال يک فرد فقير گمنام مي باشد که امشب به يک فرانک احتياج دارد. جستجو لازم نيست. اين نيازمندان گمنام را اگر بخواهي همه جا خواهي يافت. اگر از پول و سکه براي تو حرف ميزنم براي آن است که از نيروي فريب و افسوس پول، اين فرزند شيطان، خوب آگاهم....... 

من زماني دراز در سيرک زيسته ام و هميشه و هر لحظه براي بندبازان بر روي ريسماني بس نازک و لرزنده نگران بوده ام. اما دخترم اين حقيقت را بگويم که مردم بر روي زمين استوار و گسترده، بيشتر از بندبازان ريسمان نااستوار سقوط مي کنند.

دخترم، جرالدين، پدرت با تو حرف ميزند. شايد شبي درخشش گرانبهاترين الماس این جهان تو را فريب دهد. آن شب است که اين الماس، آن ريسمان نااستوار زير پاي تو خواهد بود و سقوط تو حتمي است.... روزي که چهره ي زيباي يک اشراف زاده ي بي بند و بار تو را بفريبد، آن روز است که بندبازي ناشي خواهي بود. بندبازان ناشي هميشه سقوط مي کنند.

از اين رو دل به زر و زيور مبند. بزگترين الماس اين جهان آفتاب است که خوشبختانه بر گردن همه مي درخشد.... اما اگر روزي دل به مردي آفتاب گونه بستي، با او يکدل باش و به راستي او را دوست بدار و معني اين را وظيفه ي خود در قبال اين موضوع بدان. به مادرت گفته ام که در اين خصوص براي تو نامه اي بنويسد. او بهتر از من معني عشق را مي داند. او براي تعريف معني عشق، که معني آن يکدلي است شايسته تر از من است......

دخترم، هيچ کس و هيچ چيز را در اين جهان نمي توان يافت که شايسته آن باشد که دختري ناخن پاي خود را به خاطر آن عريان کند..... برهنگي بيماري عصر ماست. به گمان من تن تو بايد مال کسي باشد که روحش را براي تو عريان کرده است.

دخترم جرالدين، براي تو حرف بسيار دارم ولي به موقع ديگري مي گذارم و با اين پيام نامه ام را پايان مي بخشم:

*** انسان باش، پاکدل و يکدل؛ زيرا که گرسنه بودن، صدقه گرفتن و در فقر مردن، هزار بار قابل تحمل تر از پست و بي عاطفه بودن است. ***
 
سوئیس - دومین ساعت از 8760 ساعت ِ سال 1964

+نوشته شده در شنبه 1 تیر1387ساعت10:59توسط علی | |

نامه ی چارلی چاپلین به دخترش : تا وقتی قلب عریان کسی را ندیدی بدن عریان خودت را نشان نده هیچ وقت چشمانت را برای کسی که معنی نگاهت را نمی فهمد گریان مکن قلبت را خالی نگاه دار اگر هم روزی خواستی کسی را در قلبت جای دهی سعی کن که فقط یک نفر باشد و به او بگو که تو را بیشتر از خودم و کمتر از خدا دوست دارم زیرا که به خدا اعتقاد دارم و به تو نیاز

+نوشته شده در چهارشنبه 29 خرداد1387ساعت11:12توسط علی | |

مردی در عالم رویا فرشته ای را دید که در یک دستش مشعل و در دست دیگرش سطل آبی گرفته بود و در جاده ای روشن و تاریک راه می رفت .

مرد جلو رفت و از فرشته پرسید : این مشعل و سطل آب را کجا می بری ؟!

فرشته جواب داد : میخواهم با این مشعل بهشت را آتش بزنم و با این سطل آب آتش جهنم را خاموش کنم . آن وقت ببینم چه کسی واقعا خدا را دوست دارد !

+نوشته شده در چهارشنبه 29 خرداد1387ساعت10:50توسط علی | |

اوایل کوچک بود .یعنی من این طور فکر میکردم.اما بعد بزرگ و بزرگ تر شد.آن قدر که دیگر نمشد آن را در غزلی یا قصه ای یا حتی دلی حبس کرد . حجم اش بزرگ تر از دل شد و من همیشه از چیز هایی که حجم شان بزرگتر از دل میشود میترسم .از چیز هایی که برای نگاه کردنشان بس که بزرگند باید فاصله بگیرم میترسم.از وقتی فهمیدم ابعاد بزرگی اش را نمیتوانم با کلمات اندازه بگیرم یا در "دوست دارم " خلاصه اش کنم به شدت ترسیدم .از حقارت خودم لج ام گرفته است.از ناتوانی و کوچکی روح ام.فکر میکردم همیشه کوچکتر از من باقی خواهد ماند.فکر میکردم این من هستم که او را آفریده ام و برای همیشه آفریده ی من باقی خواهد ماند.
اما نماند
به سرعت بزرگ شد.از لای انگشتان من لغزید و گریخت.آن قدر که من مقهور آن شدم. آن قدر که وسعت اش از مرز های " دوستت داشتن " فرا تر رفت.
آن قدر که دیگر از من فرمان نمیبرد.آن قدر که حالا میخواهد مرا در خودش محو کند.اکنون من با همه ی توانی که برایم باقی مانده است میگویم "دوستت دارم " تا شاید اندکی از فشار غریبی که بر روح ام حس میکنم رها شوم.
تا گوی داغ را ..... برای لحظه ای هم که شده بیندازم روی زمین....

+نوشته شده در دوشنبه 27 خرداد1387ساعت12:19توسط علی | |

وقتی به دیدنت عادت کنم
به بودنت و شنیدنت ...
شکنجه های روز های دوری
فراموشم خواهم شد
باید بگذرم پیش از آنکه عادت نگذارد فراموشت کنم

زندگی من سراسر
گذشتن بوده است
از
تو
خودم
و
همه ی آنچه که میتوانست باشد ....

+نوشته شده در دوشنبه 27 خرداد1387ساعت12:19توسط علی | |

برف که می بارد
آدم ها حرف های خوشبو می زنند
مهربانی را
می شود در نگاهشان دید

.

.

.

اما این همدلی فردا مثل برف 
با نور خورشید ناپدید می شود

+نوشته شده در دوشنبه 13 خرداد1387ساعت22:43توسط علی | |

نمی دانم چرا امشب واژه هایم خیس شده اند

مثل آسمانی که امشب می بارد....

و اینک باران

بر لبه ی پنجره ی احساسم می نشیند

.

.

.

.

.

.

و چشمانم را نوازش می دهد

تا شاید از لحظه های دلتنگی گذر کنم

+نوشته شده در دوشنبه 13 خرداد1387ساعت22:41توسط علی | |

تنهايي را دوست دارم، زيرا بي‌وفا نيست، تنهايي را دوست دارم، زيرا عشق دروغين در آن نيست، تنهايي را دوست دارم، چون بارها تجربه كردم،تنهايي را دوست دارم، چون خدا هم تنهاست،تنهايي را دوست دارم...زیرا در کلبه تنهایم در انتظار s2a خواهم گریست و انتظار کشیدنم را پنهان خواهم کرد

+نوشته شده در شنبه 11 خرداد1387ساعت11:15توسط علی | |

هميشه دوست داشتم ابر باشم.چون ابر انقدر شهامت داره که هر وقت دلش ميگيره جلوي همه گريه کنه

 

دوست داشتن کسي که سزاوار دوستي نيست، اسراف در محبت است. اگر ميخواهي هميشه آرام باشي، دلگيريهايت را روي ماسه و شاديهاي خود را بر روي سنگ مرمر بنويس. اگر کسي را دوست داري که تو را دوست ندارد، سعي نکن از او متنفر شوي، بلکه سعي کن او را فراموش کني

+نوشته شده در چهارشنبه 8 خرداد1387ساعت18:18توسط علی | |

توي يك كوير دور يك درختي خسته بود يك درختي نا اميد كه دلش شكسته بود سلام عزیز می دونم شاید در موردم فکرهای زیادی کردی یا شاید هم اینقدر هم بی ارزشم که حتی در مورده من اصلا فکری نکردی ولی هرچی باشه من دوست دارم و به سراغت اومدم دستمو بی جواب نذاری من هم منتظر حضورت هستم ..... عشق آدم که رفت حال آپ کردنم میره !

+نوشته شده در جمعه 6 اردیبهشت1387ساعت21:58توسط علی | |

دیوار

 

مادر خسته از خرید برگشت و به زحمت زنبیل سنگین را داخل خانه آورد . پسر بزرگش که منتظر بود جلو دوید و گفت :مامان ، مامان ! وقتی من در حیاط بازی میکردم و بابا داشت با تلفن صحبت می کرد تامی با ماژیک روی دیوار اتاقی که شما تازه رنگش کرده اید نقاشی کرد!

مادر عصبانی به اتاق تامی کوچولو رفت. تامی از ترس زیر تخت قایم شده بود ، مادر فریاد زد؛ تو پسر خیلی بدی  هستی و تمام ماژیک هایش را در سطل آشغال ریخت. تامی از غصه گریه کرد.

 

ده دقیقه بعد وقتی مادر وارد اتاق پذیرایی شد قلبش گرفت . تامی روی دیوار با ماژیک قرمز یک قلب بزرگ کشیده بود و داخلش نوشته بود:

 مادر دوستت دارم !!!

مادر در حالیکه اشک می ریخت به آشپزخانه برگشت و یک قاب خالی آورد و آن را دور قلب آویزان کرد .

تابلوی قلب قرمز هنوز هم در اتاق پذیرایی بر دیوار است !

 

+نوشته شده در جمعه 23 فروردین1387ساعت20:14توسط علی | |

دوست تو را راهنمایی می کند ، اما زندگی تو را نقد نمی کند. *دوست،به مستقل بودن تو احترام می گذارد و تو را محدود نمی کند. *دوست ، از تو مراقبت می کند اما کنترلی بر تو ندارد. *دوست ، خیالباف نیست اما تصویر آرزوهای تو را رنگی می بیند. *دوست ، تظاهر نمی کند و می داند هیچ کس انسان کاملی نیست. *دوست، درک می کند که همواره نمی توانی شاد و سر حال در کنارش باشی. *دوست ،با امیدهای واهی در زندگی سر در گمت نمی کند. *دوست ، شاید با تو شروع نکند اما با تو به نتیجه می رسد

+نوشته شده در دوشنبه 12 فروردین1387ساعت21:40توسط علی | |

دخترک چیزهای زیادی برای برادرش آورده بود . روی پتویی که کنار باغچه پهن بود، قطار را برایش روشن کرد. پسرک چقدر از حرکت قطار ذوق می کرد وقت ملاقات تمام شد و موقع جدا شدن دخترک گفت :


هفته دیگه که اومدم برات یک ماشین پرنده می آورم . پسرک فقط نگاهش کرد. وقتی دختر از آسایشگاه معلولین جسمی و ذهنی خارج می شد، هنوز نگاهش به چشمهای برادرش بود و آرام گفت : با ماشین پرنده می تونی به هر جائی که آرزو کنی بری ...

+نوشته شده در جمعه 24 اسفند1386ساعت19:34توسط علی | |

شاگرد تنبل های موفق


بتهوون موسیقی دان، ویولن را به طرز نادرستی می اموخت به جای اصلاح تکنیک خود ترجیح میداد که به آهنگ سازی بپردازد.


آموزگاران توماس ادیسون ،مخترع برق، بر این باور بودند که او به قدری کودن است که قادر به یادگیری نیست.به همین دلیل در 12 سالگی از مدرسه اخراج شد.


اسحاق نیوتن در مدرسه ابتدایی شاگرد ضعیفی بود



لئو تولستوی نویسنده رمان"صلح و جنگ" در امتحانات دانشگاه مردود شد.استادان او را ناتوان در یادگیری توصیف کردند.

 

والدین انریکو کاروسو،خواننده مشهور اپرا،از او میخواستند که مهندس شود.استاد آواز او معتقد بود که او صدای خوبی ندارد.


زمانی که پیتر جی. دانیل در کلاس 4 درس میخواند معلمش خانم فیلیپس به او گفت:پیتر!تو بدترین شاگرد من هستی تو یک سیب زمینی بی خاصیتی.پیتر تا26 سالگی کاملا بی سواد بود بعد 2باره رو به تحصیل آورد .او اکنون مالک کل خیابانی است که زمانی در آنجا با دوستانش دعوا میکرد و در آنجا بود که آخرین کتاب خود به نام"خانم فیلیپس شما اشتباه میکردید"را به چاپ رساند.


انیشتن دانشمند بزرگ فیزیک تا 4سالگی حرف نزد در هنگام ورود به دانشگاه چند دانشگاه از پذیرفتن او خودداری کردند.

+نوشته شده در جمعه 24 اسفند1386ساعت19:33توسط علی | |

شاعر و فرشته اي با هم دوست شدند. فرشته پري به شاعر داد و شاعر هم شعري به فرشته داد. شاعر پر فرشته را لاي دفترشعرش گذاشت و شعرهايش بوي آسمان گرفت و فرشته، شعر شاعر را زمزمه كرد و دهانش مزه عشق گرفت.

خدا گفت: ديگر تمام شد! ديگر زندگي براي هر دو تان دشوار مي شود. زيرا شاعري كه بوي آسمان را بشنود، زمين برايش كوچك است و فرشته اي كه مزه عشق را بچشد، آسمان را دیگر نمی خواهد!

+نوشته شده در جمعه 24 اسفند1386ساعت19:22توسط علی | |

اگر شگستن قلب و غرور صدا داشت عاشقان سکوت شب را ویران

 

می کردند

+نوشته شده در جمعه 24 اسفند1386ساعت17:43توسط علی | |

+نوشته شده در چهارشنبه 8 اسفند1386ساعت20:13توسط علی | |

بهانه ي دخترا: 1 فاصله سني مون خيلي زياده(يعني خيلي از مرحله پرتي) 2 من به تو علاقه به اون صورت ندارم(يعني خيلي بد هيکلي) 3 من الان تو موقعيت بدي هستم(يعني دلم يه جا ديگه گيره) 4 تقصير تو نيست تقصير منه (يعني عجب غلطي کردم با تو دوست شدم) 5 من تو دوستيمون از هيچ کاري دريغ نکردم(يعني هر غلطي خواستم کردم) 6 ديروز يه خواستگار دکتر داشتم (يعني زودتر بيا منو بگير)

+نوشته شده در شنبه 24 آذر1386ساعت19:59توسط علی | |

 سالها پيش مرد فروشنده اي كه از شهر بيرون رفته بود ، پس از بازگشت متوجه شد كه در غياب او خانه و فروشگاه اش آتش گرفته و سوخته و بدين ترتيب تمام دارايي خود را از دست داده بود ، اما او چه كرد. لبخند زد و چشمانش را به سوي آسمان گرفت و گفت:  خدايا ! مي خواهي كه اكنون چه كنم ؟ روز بعد لوحي را بر ويرانه هاي خانه و فروشگاهش آويخت كه روي آن نوشته بود:  

 

فروشگاهم سوخت !

 

خانه ام سوخت!

 

كالاهايم سوخت!

 

اما ايمانم نسوخته است!

+نوشته شده در شنبه 24 آذر1386ساعت19:56توسط علی | |

 

بچه که بودم !!!

بچه كه بود، با ديدن مادربزرگش كه هميشه موقع نشستن يا برخاستن از زمين، آه و ناله مي كرد و هنگام راه رفتن، پاهايش را كج مي گذاشت و يا با كمر خميده راه مي رفت، حرص مي خورد و در دلش مي گفت: «نمي دانم چرا اين پيرزن ها، اين قدر خودشان را لوس مي كنند و درست راه نمي روند.» و اكنون در آستانه هفتاد سالگي، وقتي مي خواهد از جايش برخيزد و به اتاقش برود، با نگراني، نگاه هاي نوه هفت ساله اش را دنبال مي كند

 

+نوشته شده در شنبه 24 آذر1386ساعت19:36توسط علی | |

با پدرش در کنار دریا بود. پدرش از او خواست امتحان کند دمای آب خوب است یا نه. فقط پنج سالش بود و از اینکه می توانست کمک کند، شعف زده بود... به کنار دریا رفت و پاهایش را خیس کرد.گفت: « پاهایم را در آب فرو کردم، سرد است.»

 

پدرش او را در آغوش گرفت و با او به کنار دریا رفت و بدون هیچ هشداری او را به درون آب پرتاب کرد. ترسید، اما بعد احساس لذت کرد.پدرش پرسید: آب چطور است؟

 

پاسخ داد:خوب است.پدر گفت: پس از حالا به بعد، هر وقت خواستی چیزی را بشناسی، خودت را به طرف آن پرتاب کن.

+نوشته شده در شنبه 24 آذر1386ساعت19:35توسط علی | |

دوای درد من رسیدن معشوق هست و تاریخ شفایم گرفتن دستان او و رسیدن به او میباشد و تاریخ مرگم برابر جدایی از او میباشد ... پس خداوندا دوای درد مرا به قلبم برسان تا این کابوس وحشتناک سرطان و مرگ به خاطر جدایی از عشق در وجودم محو شود ...

 

۳ کبریت روشن میکنم :اولی برای دیدن چشات ،دومی برای دیدن لبات،سومی برای دیدن صورتت،و بعد تا ابد خاموشی.تا ه

ر چه دیده ام را به یاد اورم...

اگر دوست داشتن تو اشتباست، پس من نمی خو

ام درست باشم.و اگر زندگی کردن بدون تو درسته،من می خوام بقیه ی عمرم رو تو اشتباه باشم...

 

 

 

 

 

 

 

+نوشته شده در جمعه 2 آذر1386ساعت12:33توسط علی | |